تبلیغات
طرح جامع عقده زدایی با مجموعه ایی طنز شامل:بهترین داستانهای کوتاه طنز. بهترین مطالب طنز و سرگرمی. بهترین کاریکاتورها. جدیدترین جوکها و اس ام اس اخرین اخبار جدیترین جوکها و اس ام اس ها زیباترین عکسهای هنری و خنده دار دانلود نرم افزار و بازیهای رایگان اخر


با سلام و صلوات بر محمد و ال محمد و خاندان پاکش
 توجه شما بیننیده گان رو به اخبار شبانگاهی ساعت  ده درست همین امشب شب جلب میکنم سوری میریم که بخش گزارش با خبرنگارن رو داشته باشیم اما یصورت یک پیش بینی

خیلی وقت بودکه به دلایل حالا کارو مشغله های دیگه نتوستم یه نشد که بشه بیام یه ابی به سرو صورت این عقده سرا بدم الانم هنوزم گرفتار کارام هستم بنابراین میرم زودی سر اصل تتلب


گاهی وقت ها آدم دوست داره بدونه که در آینده نه چندان دور مثلاً100 سال دیگه چه اتفاقی برای آدم ها می افته . حالا اگه دوست دارید بدونید که در صد سال آینده چه اتفاقی واسه ی زن ها (خانم ها) می افته این مطلب خنده دار رو بخونید.
مثلا مقدمه: مامانم همیشه میگه: «اصولا زن موجود خوبیست مگر آنكه عكسش ثابت شود!بابامم میگه: «تاریخ نشون داده كه نیمی از جنایات و كشت و كشتارهای بزرگ جهان زیر سر زن‌های پلید یا دست كم به خاطر رسیدن رجال عاشق به وجود نحس آنهاست!» ولی من نه حرف مامانمو را تصدیق می‌كنم و نه حتی حرف بابارو... هر دوی آنها یك جوری با تصعب جنسیتی به قضیه نگاه ‌می‌كنن، هرچند كه اگر راست و حسینی كلاهمونو  قاضی كنیم، درمی‌یابیم كه پدرم پر‌‌بدك هم نگفته است! همین «اسكندر» گور به گور شده... فكر می‌كنین برای چی انقدر جنجال و آشوب درست كرد؟! خب معلومه دیگه... برای «تائیس» ایكبیری گیس‌بریده! بگذریم... به قول «سهراب سپهری»: كار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. بنابراین زودتر می‌رویم سر اصل مطلب یعنی می‌رویم به 100 سال بعد: سال 2110 و آون‌وقت با یك آدم عادل مثل «فردوسی‌پور» می‌نشینیم و نظاره می‌كنیم كه: چه می‌كنند این زن‌ها!

 

 

زن سیاسی:

شك نداشته باشید كه تا 100 سال بعد رئیس‌جمهور ایران یك زن خواهد بود! حتی اگر رقبای مذكر آنها وعدۀ ماهی  Xهزار تومان را بدهند یا بخواهند سربازی را به شغل تبدیل كنند یا با شعار دولت فرهنگی و فرهنگ غیردولتی جلو بیایند و بالاخره حتی اگر دست به افشاگری بزنند!

چند وقت پیش هم نبیرۀ «نوسترداموس» كه اتفاقا خودش هم یك زن است، در اینباره با شبكۀ  BBC  Persian گفت و گو كرده و فرموده است: «رئیس‌جمهور ایران در سال 2110 بدون تردید زنی است با مانتو، روسری و كیف و كفش شكلاتی!»

 

 

زن فرهنگی_ادبی_هنری:

@ تمامی اساتید دانشگاه‌ها، معلمان و دبیران مدارس كلهم در یك طرح غنی‌سازی(!) تبدیل به زنان تخصیلكرده و حق‌ ضایع شده_این تركیب كاملا جدید و ساختگی است!_ می‌شوند و یك مصوبه هم منتشر می‌كنند كه: «مردها به هیچ‌وجه حق تدریس در هیچ‌ مكان عملی را نخواهند داشت؛ حتی شما شوهر عزیز!»

@‌ پرفروش ترین كتاب سال 2110 رمانی است به قلم زنی مثلا به نام «بلقیس پیرزاد»! محتوای این كتاب هم احتمالا دربارۀ این است كه: «من بعد مردها باید تمام كارهای خانه را انجام بدهند و زن‌ها حتی نباید زحمت خاموش كردن یك چراغ_با توجه به سال الگوی مصرف: ترجیحا كم‌مصرف!_ را به خودشان بدهند! چه معنی داره آخه؟! دِ هَه...!»

@ نسل كارگردان‌های مرد به طور كل منقرض می‌شود! چون زن‌ها در یك اقدام ضربتی روی سینمای ایران چنبره می‌زنند و برای لحظه‌ای حتی از جای خود تكان نمی‌خورند. به نظر می‌رسد كه حتی  «اصغر فرهادی» _كه تا آنموقع برای خودش بیش‌تر از اینی كه هست، كسی شده_ با تهدید جدی یكی از كارگردان‌‌های مدعی فمنیستی _كه ظاهرا معروفترین فیلمش هم «شوهر بس!» است_ برای حفظ جان خودش از این عرصۀ زنانه كنار می‌كشد!

 

 

 زن اجتماعی:

مهریۀ زنان به احترام «رابعه بنت كعب»_از شاعران مونث قرن چهارم_ به اندازۀ سن شاعرۀ مذكوره تا سال 2110 محسوب می‌گردد! عروسی زنان تنها در برج میلاد، ایفل و امثالهم برگزار می‌شود و بالاخره اینكه تمامی مردها خانه‌دار و منزوی و تمامی زن‌ها به شدت اجتماعی و به شدت كارمند می‌شوند. با این وجود اصلا بعید نیست كه تا 100 سال بعد، با توجه به پیشرفت علم پزشكی، دنیا وارونه بشود و من بعد حتی مردها به جای زن‌ها وضع حمل كنند!

 

 

زن فضایی:

«انوشه انصاری» با نگارش مقاله‌ای با عنوان همه‌ جای جهان سرای زن است! موفق به دریافت جایزۀ نوبل می‌شود و سپس با پولی كه از این جایزه به دست آورده و همچنین اموال منقول و غیرمنقول(!) خودش و همسرش همۀ سیاره‌های فضایی را خریداری می‌كند و حتی نام برخی از سیاره‌ها را كه زمخت و مذكر به نظر می‌رسند مثل «مریخ» یا «پلوتون» به «آرمیتا» و «ایلگار» تغییر می‌دهد!

مثلا موخره: لازم به ذكر است كه نویسندۀ این مطلب می‌توانست زن هزار و چهارصد و هشتاد و هشتی را در خیلی دیگر از زمینه‌های دیگر هم تصور كند اما واقعیت این است كه تا همین الانش هم هیچ تضمینی برای حفظ جان وی داده نشده و بدیهی است كه بیش از این دلش نمی‌خواهد با زبان سرخش، سر شو را به باد بده


کریستوفر:

تشریح جات رو بعدن فزونده خواهم نمود اندکی بعد تر !













با كمال به شدت احترام و تشكر از گل سر سبد دوستان و عزیزان بنا بر تهدید و تایید شما 30 ثانیه پس از دریافت و متوجه  شدن کامنت شما  حکم صادره شدیدا و بصورت سرتاسری در تمام بخشهای این وبلاگ لغو شد.

امام علی علیه السلام:

اگر کسی لذت بخشیدن و گذشت را بداند اندکی تامل در عفو گذشت نمیکند

*درست مثل خ.ش*






************************************************************************************







بر اساس ماده یکم در بخش حقوق و رعایت دوستان و عزیزانم

این وبلاگ تا مشخص نشدن و تا  اطمینان حاصل در مورد یک موضوع که بین خودمون معلوم هست از طرف دادستانی عالی قاضی القضات  " خودم " مسدود و از هر گونه نوشتاری معزول و معذور هست

تذکر: حکم صادره لغو . تنها در صورتی صادر میشود که شخص مذکور یقینا رضایت داده و با اجازه نشر موافقت نماید !!!






سلام و بازم سلام بازم سلام سال نوتان مبارک و پرخنده و شاد
اه بازم سلام چیه؟
 اونجوری نیگام نکنین میرم تو دنده پارکینگ لج میکنم ها
اصلا میخوام همش سلام بگم هان !!!! مشکلیه
صبر کن پایین رو هم ببینم کسی نیست
----
---
--
-
هان نبود کسی !!
حالا جیغ نعره شیون زوزه شیپور سنج میکروفن آزاد با کیفیت سانسور درجه یک !! نفس کشششششش خوب الحمدالله مخالف نداریم !

اما غرض از این همه جستجو و نطر خواهی بران شدیم تا طبق درخواست شرایط حاله حال با حال همین الان جامعه بزنیم ای تو دهن !!!  آم... نه اح...
من چرا یه چند روزیه اینجوری شدم مقصر خودشونن مقدار غلظت انزیم های مخالفتم رو خودشون بهم زدن چیزی که داشتیم به راحتی حل و هضمش میکردیم ترکیبات شون رو عوض کردن حالا دونه درشت های مارو با نامهربانی میچینید هان !!!!


حالا گذشته از واقعیت کمی شوخی

در راستای اینکه اخیرا رئیس آموزش و پرورش شهر تهران گفته است:«ازدواج دختران دانش‌آموز را توصیه می‌کنیم.»، پیشنهاد می شود برای ایجاد فرهنگ سازی در این زمینه در برخی از داستان های کتاب های درسی دانش آموزان تغییراتی بدین صورت انجام گیرد:


تصمیم کبری

کبری تهرانی (نسبتی با هدیه تهرانی ندارد) دختری شلخته و نامنظم بود و هیچ وقت اتاقش رو مرتب نمی کرد، و اگر هم میکرد نمیکرد !!! به همین خاطر همیشه وسایلش هاش رو گم می کرد، یه روز جورابش رو نمی دونست کجا گذاشته، یه روز دنبال عروسکش می گشت ... تا اینکه یه شب که خیلی بارون می یومد و فرداش هم امتحان داشت هر چی گشت نتونست لغت نامه اکسفوردش رو پیدا کنه، نن جون کبری که دید کبری از پیدا نشدن لغت نامه اکسفوردش اش خیلی ناراحته بهش گفت:«اَه! کوبرا جونم (تذکر: مادر به شدت از  کمبودویتامین سواد رنج میبرد) اعسابمو خورد کردی، چیه دو صاعطه دونب ال کطابت می گردی؟! می خای پی داش کنی که چی بشهد؟!                                                                    


مگه اون هایی که ادامه راه....وته سیل دادن چی شودن؟!              


شو  هر . هر گیرشون اومد؟!                                                 


همین دختر ِ خاله شمسی ات! فوقش لیسانس مدیریت جامعه گرایش شوهر شناختی خونده اما حنوز خواستگاریده نشده که، به جای این مزخرفات برو کتاب آشپزی و مردهای زیر زمینی، زن های ونوسی رو به خر بخون، موت مئن باش این کطاب ها بیشتر به درده درد آینده ات می خورن تا کطاب های درصی!»

کبری با شنیدن صحبت های ننه جونش دچار تحول های اساسی شد و تصمیم گرفت از این به بعد یه عدد دختر خوبی باشه و به جای عروسک بازی، خونه داری یاد بگیره تا هر چه زودتر عروس بشه!چون باید سرمشقی باشه برای ابتدای های اینده

ما از این داستان  خیلی نتیجه می گیریم یعنی ازدواج چیز خیلی خوبی است،نقطه همیشه سر خط !!                                                                                                         

حتی اگر باعث بشه با ازدواج کردن از مدرسه مان اخراج شده و برای ادامه ی راه تحصیل مجبور شیم بریم به مدارس  اون ادم بزرگا !     

 

چوپان دروغگو

یه پسری بود که به دلیل نبودن استادیوم فوتبال، فرهنگ سرا و این جور چیزا  در روستاشون نمی دونست چطوری اوقات فراغش رو پر کنه، به همین دلیل فرت و فرت به همه دروغ می گفت!!

و اون ها رو سر کار می ذاشت، تا اینکه یه روز اهالی روستا که حسابی از دست کارهای چوپان دروغگو کلافه شده بودن دور هم جمع شدن تا یه جوری چوپان دروغگو رو ادب کنن، که مرغهای اسمون به حالش جیغ بزنند

هر کس چیزی گفت تا اینکه کدخدا(شخصی که یه کد محرمانه 3 رقمی در ان زمان حفظ بود که به نام کده خدا نامبرده میشد) بعد از چند کیلو فسفر سوزاندان و پیه گفت:«باید این جوون رو به اشد مجازات برسونیم.»،

همه فکر کردند که کدخدا داره شوخی می کنه، اما کدخدا جمله اش رو تکمیل کرد و گفت:

«باید  باید ....چیر کنیم یه عذاب سخت و زنش بدیم این چوپون رو بدون اموزش کلاسهای کنترل خانواده مستقیما باید عروسی کنه                                                                               

، با شنیدن این جمله همه فهمیدن اینبار دیگه کدخدا شوخی نداره، رعیت با خواهش و التماس از کدخدا خواستن در تصمیمش تجدید نظر کنه جون فردین این دفعه رو کوتاه بیاد و چوپان دروغگو رو ببخشه، اما کدخدا گفت:«همینه که هست! می خواین بخواین، نمی خواین هم باید بخواین!!»                                                                 

چوپان دروغگوی دهن لق با یکی همکلاسی خواهرِ دانش آموزش که اتفاقا دختر کدخدا بود(!)و لیسانس قالین بافی با یک چشم رو داشت ازدواج کرد،از اون زمان چوپون طفلک چون کلاس کنترل خانواده نرفته بود مونده بود گله ش رو کنترل کنه یا بچه هاشو و برا همین  چوپان دهن لق دروغگو ی ما بصورت کامل دهنش سرویس شد(سرویش وضعیت غیر ژیگول را میگویند)


3 ماه بعدچوپان دروغگو صاحب 39 قلو شد و زندگی شون رو بی خوبی خوشی ادامه دادند                                                    

از اون روز به بعد دیگه هیچ کسی در روستا دروغی از چوپان نشنید و دیگه کسی اون رو به نام «چوپان دروغگو» صدا نمی زدند، از اون به بعد همه اون رو در روستا به اسم «چوپان زن ذلیل»  می شناختند!

ما از این داستان نتیجه می گیریم به دلیل نقش ارزشمند ازدواج در کاهش جرایم جامعه هر چی زودتر ازدواج کنیم بهتره!! البته بستنی پاک و کلاسهای قبل ازدواج یادتون نره !!!                                  


حسنک کجایی؟!

چند ساعتی از زمان ناهار گذشته بود اما حسنک نیومده بود تا به حیوون ها غذا بده؛

مرغ گفت: گد گد! (التیه به دلیل انلونزای مرغی نمیتونست قد رو درست تلفط کنه )یعنی حسنک کجایی که دلم ضعف رفت؟! پس این آب و دون و سوسیس ما چی                                                 شد؟!                                                                                                 

گاو گفت: میو میو! یعنی این حسنک عجب الاغیه ها! مردیم از گرسنگی! چرا نمی یاد بهمون غذا بده؟!حسنک گاو بیا دیگه من که همیشه میگم ما یه بار نشد بیاد ما باشی                                 


خر گفت: عر عر و تر تر ! یعنی دقیقا! واقعا این حسنک خیلی الاغه! دارم از گرسنگی می میمیرم. کاش با اب میمریدم نه با غذا !!!!

در همین لحظه هد هد دانا داغ کرد وارد طویله شد و گفت: چرا دارین به صاحبتون بد و بیراه می گین؟! نا حیونا !!!!

حسنک امروز شلوار لی اصل ترکیش رو پوشیده تریپ رپ رفته عروسی خواهرش  و الان هم توی مراسم عروسیش داره حرکات موزون انجام میده و به همین دلیل نمی تونه بیاد بهتون غذا بده! تازه عروسی تموم هم بشه ژل ساویزش تموم شده میره ژل و افدر شیو بخره البته نه برا ریشش !!!

مرغ و گاو و الاغ با تعجب گفتن: اما خواهرش که هنوز کلاس دوم راهنمایی بود.

هدهد دانا نگاهی عاقل اندر سفیه به حیوون های طویله کرد و گفت: درسته! اما ایشون به توصیه ی رئیس آموزش و پرورش تهران عمل کردن! نیمشه که توصیه رو پیچوند تو طویله انداخت

ما از این داستان نتیجه می گیریم که ببا دست خوش چطور اون حسنک غیرتی راضی شده عروسی خواهرش رو با چشماش ببینه !!!!!! انا همه نتیجه کارشناسیه مسولین هستش که هر حرفی که مسئولین زدن کارشناسی شده است و بایستی سریعا بهش عمل کنیم!!                                                                           


 ویرایش بیشتر این مجموعه طبق احوال فجیع راحت اجتماع و جامع در حال تدوین و موشکافی با زوم آخرتی میباشد به همین دلیل بچه هاتون رو بگین زیاد بجای اینکه حفط کنن عمل کنند و یاد بگیرند خیلی چیزایی رو که وقتش نیست رو یاد بگیرند

این مقاله بزودی بیشتر ویرایش میشه وقت ندارم میام زودی.......

در ضمن باید تشکر جات ویزه و مخصوص کاغذ پیچ نو داشته باشم از یک مدیر موفق بیمارستان که دقیقا تو همین راه از پشت سر داره حولم میده یعنی به زبان خودمون داره هلپم میکنه و همش میگه تو میتونی !!!
هر چی میگم چی رو ؟
میگه بدون شرح یود
مدیر جون یه بار دیگه تو وقتی که میگم ان شی نشی ! میشه دوبار

حالا نمیشه یه بار اخطارمو جدی بگیری


شما  اگه خواستار بیشتر شدن ویرایش با نطراتتون هستین پس نظر یدین دیگه!!!!!!!!!!!!!!




پنجشنبه 21 آبان 1388

متاسفم که دارم میگم اما باید بگم !

   نوشته شده توسط: کریستوفر دالتون پنجم    نوع مطلب :نانوشته ها و ناشنیده ها ،



سلام سال نوتان مبارک



امروز حالم خوب نیست حوصله خندیدن طبق معمول رو ندارم دوست هم ندارم بخندونمتون
 چون الان قاطیه قاطیم اگه روایاتهای پایین درست باشه که هست از اینکه مردی که در همچین جامعه ایی بزرگ شده احساس شرم میکنم که خودمو یه مرد احساس میکنم و نتونستم شرایط بهتری برای جامعه ایی که در اون زدنده گی کردم رو بوجود بیارم .





 امروز یه مقاله خوندم که تا الان بغض گلوم رو گرفته گفتم بیام منم نشرش کنم تا دختر خانمهای عزیز و صادقی که دلشون پاکه رنگ نیرنگ و فریب رو زیاد نمیدونند و همه رو به رنگ سفید صداقت میبیننن  کمی بیشتر هواسشون باشه
 هر چند خوب در دنیای امروز کسی بی خبر نمی مونه و اما بعضی روایات که بیانگر حال و روز جامعه هستند ستون جوانمردی و صداقت هر کسی که ادعای مردی و انسانیت میکنه رو میلرزونه

 به همین راحتی چشمامونو بستیم و میگیم و شکستن خودمون داریم میخندیم خنده هایی سرد که خودمون گول بزنیم بگیم زمونه است دیگه
زمونه پدر بزرگها و مادر بزرگها هر چند رنگ لعاب زیادی نداشت اما با همه ساده گیش خیلی قشنگ تر بود به قشنگی صداقت که الان هست اما سخت یافت میشه به برکت تایید و سرکوب وجدانمون

 کجا داریم میریم ؟......

به کجا مگه معنی زنده گی فقط زنده بودنه کاش بعضی ها فقط زنده بودن اگه دست کسی و هم نمیگرفتند به پرتگاه هم اشاره نمیکردندو نیمکشوندند

و اما



روایت هایی از حال همین  الان
 نبودیم
 از چیزی که الان هستیم






روایت هایی از پیشنهادات بی شرمانه به دختران!!
احساس می کنم دغدغه بسیاری از دختران و زنان جوان ما.اینه که بیشتر دختران ما در جامعه امروز در هر رابطه ای به ازدواج فکر می کنند و دنبال راهی هستند تا جفت و نیمه گمشده شان را پیدا کنند .


 

نمی دانم نوشتن در مورد این موضوع درست هست یا نه . اما احساس می کنم دغدغه بسیاری از دختران و زنان جوان ماست.این که بیشتر دختران ما در جامعه امروز در هر رابطه ای به ازدواج فکر می کنند و دنبال راهی هستند تا جفت و نیمه گمشده شان را پیدا کنند .

 حتی آن ها یی که گاهی از سر اجبار تن به دوستی های خیابانی می دهند و مدتی را با کسی دوست می شوند ،هم در نهایت فکرشان یک چیز است و آن هم این است که تا با دوستی ،طرف را راضی به ازدواج کنند .

چیزی که در بین پسران خیلی خیلی کمرنگ است و هدف اصلی بیشتر آن ها از دوستی هایی از این دست، چیز دیگری است . چیزی که نه تنها ربطی به ازدواج ندارد ،بلکه زمانی هم که احساس کنند، این رابطه برای طرفشان جدی شده، ترجیح می دهند تا به نوعی آن را تمام کنند .

اتفاق هایی که شاید به سادگی در کنار ما می افتند و ما از آن ها بی خبریم، تنها به علت این که بیشتر دختران راضی نمی شوند تجربه های تلخشان را برای دیگران تعریف کنند.

موضوع از این جا شروع شد که

"وجیهه" که سن و سالش از سی سال بیشتر شده ، تنها دغدغه اش این است تا جفتش را پیدا کند و تشکیل خانواده بدهد، آن قدر که گاهی آن چنان با حسرت به زوج های جوان نگاه می کند که آه از نهاد هر فردی بلند می کند . با این که تحصیلکرده، خانواده دار، فوق لیسانس و کارمند یکی از بزرگترین دانشگاه های تهران است، اما هنوز کسی را که مورد پسندش باشد ،پیدا نکرده است .

یادم می آید در سفری که با هم بودیم و محفل خصوصی تر بود درباره این موضوع که چرا تا به حال ازدواج نکرده، پرسیدم که زیر گوشم گفت:"فلانی ،آخرین نفری که تازگی ها از من خواستگاری کرده یکی از همکارانم است. اما بعد از چند بار صحبت متوجه شدم که قصدش چیز دیگری است ،به راحتی به من گفت :" تو که از وقت ازدواجت گذشته؛ بیا با هم باشیم! هر موقع که دیگر نخواستی ارتباطمان را قطع می کنیم ." آنقدر عصبانی شدم که تا مدت ها حتی چندشم می آمد، نگاهش کنم و از این که مورد توجه چنین کسی واقع شدم ،احساس ناراحتی می کردم و حسابی از حرف هایش افسردگی گرفته بودم .

البته وجیهه می گوید که این بار اولی نیست که چنین پیشنهادی داشته و از این که چرا برخی از مردان احساسات دختران و مقوله ازدواج را دستمایه هوس رانی خودشان می کنند، حسابی شاکی بود .

لیلا هم دختری است که تجربه های از این دست را داشته است .خودش می گوید :پارسال در نمایشگاه بزرگی در یکی از بوستان های تهران نه با یک درخواست بلکه با چندین درخواست مثل این از سوی همکارانم مواجه شدم !!

البته برخی واقعاً قصدشان ازدواج بود و وقتی می فهمیدند که خانواده هایمان مثل هم نیست و یا پدر من مثل پدر آنها نیست و مناسبت های خاص ندارد ،فرار را بر قرار ترجیح داد . اما کسی هم بود که به اسم خواستگاری شروع به صحبت کرد ،اما بعد فهمیدم که با مادر مطلقه اش در خانه ای جدا در جردن زندگی می کند و قصدش صرفاً دوستی است . البته دوستی از نگاه او معنا و مفهومی خاص داشت و توقع داشت که من هم مثل دوست دختر قبلی اش باشم . همان که مثل یک زن و شوهر برای هم می ماندند و او همه خرید های دختر را انجام می داده تا خرید جوراب و سبزی و .. و دختر هم حتی بدون اجازه او به جایی نمی رفته و برای حاضر شدن در کلاس های درس با او مسیر خانه تا دانشگاه را طی می کرده ،اما مدتی بعد برای دختر خواستگار پیدا شده و او هم جوانمردی می کند و می گذارد تا دخترک ازدواج کند، چون شرایط ازدواج را نداشته است .

همین آدم خیلی صریح و رک به من گفت :" تو که تا چند سال دیگر نمی توانی ازدواج کنی ،تا موقعی که خواستگار خوبی برایت پیدا شود بیا با من دوست باش !!!"

البته لیلا خانواده ای مذهبی دارد و وقتی همین را به پسر می گوید نه تنها کم نمی آورد بلکه می گوید :"هر شرایطی که تو بخواهی من قبول می کنم ،با من دوست شو ."

لیلا انگار دل پُری دارد .خودش می گوید بعد از این پیشنهاد ها واقعاً احساس استیصال می کردم .حتی وقتی یکی دیگر از همکارانم مستقیماً و با بی شرمی تمام ،پیشنهاد روابط نامشروع و شرکت در مجالس مختلط را به من داد واقعاً نمی دانستم چه باید بکنم و آیا راه حل همه این ماجراها این است که دیگر از خانه بیرون نیایم یا در موقعیت های شغلی که پیشنهاد می شود و اکثر این موقعیت های شغلی سالم اند شرکت نکنم ؟ پس آنوقت نتیجه سال ها درس خواندنم چه می شود ؟

ماجرای سحر اما از بقیه عجیب تر به نظر می رسد. خودش می گوید :هر وقت یاد آن ماجرا می افتم از زمین و زمان متنفر می شوم . هوا تاریک بود و من منتظر تاکسی بودم . در خیابان شرکت ما ،علاوه بر تاکسی ،ماشین های شخصی هم مسافر کشی می کنند . مدت زیادی بود که منتظر تاکسی بودم تا اینکه ماشینی مقابلم ایستاد و من سوار شدم .

هنوز مدتی از راه را نرفته بودیم که مرد که اتفاقاً اصلا جوان هم نبود و همین اطمینان خاطرم را جمع کرده بود ! شروع به حرف زدن کرد . چون چهره ام کمتر از سنم نشان می دهد، سعی می کرد تا به نوعی من را گول بزند و با وعده و وعید اطلاعاتی از خودم بپرسد .از همه چی سوال می کرد . این که چند سالم است و آدم این موقع نباید در خیابان باشد و اینکه اوقات فراغتت را چکار می کنی و بعد از این همه مقدمه چینی پیشنهاد دوستی داد .نمی دانستم چه کار کنم . بین پیاده شدن و نشدن مردد بودم .

وسط اتوبان بودیم و من راه را بلد نبودم و او همچنان حرف می زد که مرد مطلقه ای هستم و قصد ازدواج هم ندارم و خانواده ام را دوست دارم و حتی زنم را که جدا شده خیلی دوست دارم و فقط می خواهم با هم دوست باشیم و از دختر هایی که شر بازی می کنند و در کار خانوادگی آدم دخالت می کنند، متنفرم و خلاصه اینکه مردی که نزدیک 50 سال داشت و سی سال از من بزرگ تر بود در آن شب با وعده سفر خارجی و بلیط استخر و کفش کوهنوردی و ... می خواست مرا تطمیع کند تا تن به خواسته های بی شرمانه اش بدهم .

فکر می کرد که آن قدر بچه و مستاصلم که با این وعده ها گول می خورم و با این وعده ها تن به کار هایی که می خواهد می دهم تا دست آخر که همه استفاده هایش را کرد ،دیگر مزاحم زندگی شخصی و خوانواده گی اش نشوم و هر موقع که او دستور بدهد به او زنگ بزنم .

نمی دانم چند دقیقه طول کشید تا به مقصد رسیدیم اما با این که اتفاق خاصی نیفتاده بود و فقط حرف زده بود ، احساس می کردم آدم بدبختی هستم و از خودم بدم می آمد.

*****

اکثر همین افراد ،حتی بدترین آنها ،وقتی پای ویژگی های یک دختر خوب به میان می آید صحبتشان گل می کند و دنبال دختری اند که آفتاب و مهتاب ندیده باشد ،تحصیلات زیادی نکرده باشد و خلاصه این که به معنای واقعی کلمه چشم و گوش بسته باشد .

این ویژگی ها من را یاد برخی فیلم های خارجی می اندازد که در آن مردها برای عیاشی و خوش گذرانی دنبال دخترکانی هستند کم سن و سال و جوان، اما وقتی که پای خانواده شان می رسد حتی دخترکانی که خود باعث انحرافشان شدند را قبول ندارند و کنار می گذارند و به سراغ خانواده شان می روند. این است تعریف روابط دختر و پسر حتی در غرب .

آنوقت چه ساده و کودکانه برخی از دختران ما حس می کنند که پشت همه این وعده های ازدواج و پیشنهاد های به ظاهر دوستانه، قلبی عاشق پنهان شده در حالی که شاید نگاهی هوس آلود تنها انگیزه این همه مهر و محبت باشد .

دلم از این همه پاکی و صداقت برخی از دختران می سوزد، که چه راحت نقاب ظاهری آن ها را باور می کنند و قدم در راهی می گذارند که به هر جایی به غیر از تشکیل خانواده ختم می شود . راهی که شاید شانس ازدواج را هم برای همیشه از آن ها سلب کند . کاش امروز تمامی دختران ایران زمین حرف هایم را بشنوند و دریچه قلبشان را تنها بر روی کسی باز کنند که از هزار امتحان موفق گذر کرده باشد . کاش....


نشر سیمرغ

کریستوفر:

زنده گی گذر عمر نیست !
 مگه تصویر کشیدن خوبیها سخت تر از تصوریر نا حوانمردی و شکستن دل و بدیهاست

خاطره خوب هر چقدر هم که کوچیک باشه بیاد اوردنش لبخند زیاییست که عطر صداقت رو تو هوای دلمون و قبلمون می پیچونه همون چیزی که فکر میکردیم سخته به ما ربطی نداره یا مهم نیست
ورزق زدن این خاطرات خوب در هر سنی احساس غرورو و رضایت قلبی از شخصیت مون میکنه درست


شما نظرتون چیه ؟
بهتر نیست کمی تامل کنیم و به خودمون بیایم ؟ !!!!





یکشنبه 19 مهر 1388

شکل خاص بینی نژاد ایرانی !!!!!!!!!

   نوشته شده توسط: کریستوفر دالتون پنجم    

سوالات شما عزیزان با افزایش پاره های وقت زیادتر اینبا جوابیده شد !
مرهون چمشتان ؟ اینو خودمم نمیدونم چی میشه معنیش ! یه چیزی تو مایه های اینکه چشمانتان خوش امد !


بدون شرح !!!!!


شکل خاص بینی نژاد ایرانی از عوامل افزایش درخواست جراحی بینی است!





برگرفته از سایت سیمرغ


تا حدودی میگم حقیقته ها نه !

نظر شما چیه ؟؟؟؟؟



تعداد کل صفحات: 18 1 2 3 4 5 6 7 ...